دلم تنگ شده. دوباره و مثلِ همیشه. و فکر میکنم که مطمئنم اینها رو خواسته بودم. به یاد افسانهی آه میافتم. آه میکشید و بدل میشد به چیزی که براش آه کشیده بود. بلافاصله به هیبت آن چیز درمیآمد. آخرش اما، بعد از تجربهی همه اون قالبها، به خودش اومد و دید، چیزی جز خودشبودن رو نمیخواد. کاش میشد آه کشیدهبودم و به شکلی جادویی میاومدم به این زندگی ترسناکی که الان دارم زیستاش میکنم. بعد میدیدم این اون چیزی نبوده که خواستمش، اونوقت با یه آهِ دیگه چیزی منبع
درباره این سایت